نگاهی به رمان «مردگان باغ سبز» و ویژگیهای آن
نگاهی به رمان «مردگان باغ سبز» و ویژگیهای آن
عیوض بیات
مردگان باغ سبز/ نوشته محمدرضا بايرامى/ ناشر: سوره مهر/ چاپ اول 1388/ چاپ سوم 1390
«مردگان باغ سبز» رمانی تاریخی- اجتماعی است که داستان زندگی سه نسل از یک خانواده را در خود جای داده و نسل دوم («بالاش») و سوم («امیر حسین» پسر بالاش که ناپدری او نام «بولوت» را برایش انتخاب کرده) بیشترین سهم را در این داستان دارند. «بالاش» این کتاب همان «بالاش آذراوغلو» شاعر و مجری رادیو فرقه است که پس از اشغال تبریز توسط نیروهای پهلوی، تا اسفند 1326 توسط پدرش در مکانی مخفی شد و پس از آن توانست به باکو پیش سایر اعضای فرقه در «یاشیل باغ» برود و در نهایت نیز در اردیبهشت 1390 چشم از دنیا فرو بست.
رمان از دو بخش به هم مرتبط تشکیل شده است که یکی مربوط به آذرماه سال 1325 و وقایع و جریانهای بعد از شکست فرقه دموکرات آذربایجان و دیگری مربوط به آذرماه 15 سال بعد از آن است. در واقع هر دو بخش در یک هفته با فاصلهای 15 ساله اتفاق میافتد. در بخش اول، راوی داستان «دانای کل» است و در بخش دوم داستان از زبان «بولوت» روایت میشود، هرچند که به فراخور جریان، داستان از پدر به پسر و از پسر به پدر منتقل میشود. در کل، این رمان وقایع خودمختاری آذربایجان در دوره محمدرضا پهلوی و مبارزه بین ارتش شاه و فرقه دموکرات را بر سر آذربایجان و انتخابات دوره پانزدهم مجلس روایت میکند.
بخش اول بدین گونه است: داستان خبرنگاری به نام «بالاش» را تعریف میکند که ابتدا در بازار تبریز دوره گرد بوده و در عین حال شعر هم میسروده که با شاعر مشهوری به نام «دوزگون» آشنا میشود سپس به کمک او به رادیو راه پیدا کرده و در روزنامه هم به کار خبرنگاری مشغول میشود. بالاش که حس خبرنگاری و کنجکاویاش برانگیخته، میخواهد از تبریز به زنجان و از آنجا به قزوین برود تا از اوضاع و احوال و پیشروی قشون مرکز باخبر شود. در میان راه اتفاقاتی میافتد که مانع رسیدن او به قزوین میشود. پس از شکست فرقه و رفتن سران آن به شوروی، بالاش نیز سعی دارد به همراه پسر دو سالهاش با کمک پدر خود که یک ارتشی طرفدار شاه است، از دست نیروهای لباس شخصی و ارتش رژیم فرار کند اما بسته شدن مرزها از سوی شوروی مانع این کار شده و او مجبور میشود به سمت میانه برگشته و از آنجا به سمت ساوالان راهی شده و در آنجا نیز از سوی فرد ناشناسی کشته میشود.
در بخش دوم: داستان پانزده سال به جلو میرود و به پسرکی میپردازد که بیکس و تنهاست و پدرش را در دو سالگی از دست داده است و با فردی به نام «میران» که اهالی او را «میرآلی» صدا میزنند، زندگی میکند. پسرک با دورهگردی آشنا میشود و جریان زندگیاش عوض میشود. اما او در نهایت از دست کارها و شکنجههای ناپدری خسته شده و به تهران فرار میکند. در پایان داستان و هنگام رفتن به اردیبل است که مشخص میشود این پسر همان پسر «بالاش» است و شخصی هم که پسر در صحرا میدیده نه یک انسان واقعی، بلکه روح سرگردان بالاش بوده است که به دنبال قبر خود میگشته. و چرچی نیز پدربزرگش بوده که به دنبال یافتن پسر و یا نوهاش و یا اثری از آنها بوده است.
رمان دائما بین این دو دوره روایت میشود و از دورهای به دورهای میرود و ذهن کنجکاو خواننده را با خود همراه میکند.
در نگاهی دیگر، میتوان روند داستان را به دو بخش واقعی و خیالی تقسیم کرد. ذکر وقایع سال 1325 و شخصیتها و رویدادهای آن تا آنجا که بالاش نمیتواند از مرز بگذرد خیلی بیشتر واقعی بوده و به واقعیت نزدیک است اما داستان بازگشت بالاش از مرز و رفتن به سوی ساوالان و داستان پسر روستای «لاتران» به ظاهر غیر واقعی و ساخته و پرداخته ذهن نویسنده است. هرچند که باز هم واقعیتهای یک زندگی روستایی را بیان میکند و مصیبتهایی که در آنجا وجود دارد. به هر حال هر داستانی هرچقدر هم که خیالی باشد از بن مایهای واقعی نشأت و ریشه میگیرد.
بن مایه این کتاب بر پایه خاطرهای است که مادر بایرامی از سالهای دور بارها برای او نقل کرده. طبق بیان بایرامی «در واقع ايده اوليه مردگان باغ سبز اولين بار به يك خاطره خيلي دور برميگردد. خاطرهاي كه مادرم شاهد آن بوده است و در سالهاي گذشته مرتب براي ما نقل ميكرد و آن خاطره هم به زماني برميگردد كه حزب دموكرات آذربايجان وقتي شكست ميخورد و به هزيمت ميرسد در حال عقبنشيني به سمت مرزهاي شوروي هستند كه دو نفر از اينها گذرشان به روستاي ما به نام «لاتران» در پاي كوه سبلان ميافتد و يكي از اينها براي تهيه آب و غذا به سمت روستا ميآيد در آن شرايط بلوايي كه در فضا حاكم است. در اين شرايط يكي از آنها كشته ميشود به همان شكلي كه در كتاب ذكر شده است و كشنده هم بعدها ذكر ميشد كه لباس سوراخ كشته شده كه جاي گلوله بود را ميپوشيد و پُز ميداد كه من يك فرقهاي را كشتم. به هر حال اين خاطره در ذهن من بود و ساليان سال به آن زندگي كردم و به نوعي ميتوان گفت كه شروع قضيه اين بود.»
هرچند که نویسنده در آغاز کتاب با آوردن جمله «اين داستان همان قدر به واقعيت نزديك است كه پلنگ سر كوه به ماه. بنابراين، همه حوادث، اماكن، اسامي و شخصيتهاي آن خيالي است هرچند كه واقعي به نظر برسد و يا تاريخ هم از آنها به همين شكل نام برده و ياد كرده باشد»، سعی کرده است به خواننده القا کند که جریانهای مطرح شده در این کتاب غیرواقعی است اما منابع تاریخی و اظهارنظرهای نویسنده در مناسبتهای گوناگون نشان میدهد که بخشی از کتاب بیان وقایع واقعی و بخشی وقایع ساخته ذهن نویسنده است.
ویژگیهای کتاب
الف) از نکات جالب توجه این رمان به تصویر کشیدن واقعیتهای خوب و بد فرقه دموکرات آذربایجان، نقاط ضعف و قوّت فرقه، وقایع پس از شکست فرقه دموکرات آذربایجان، قتل و غارتها و کشتارهای مردم آذربایجان به دست ارتش پهلوی و خانهایی مانند محمودخان ذوالفقاری و مزدوران محلی آنها و به آتش کشیدن کتابهاست. در واقع در جریان شکست فرقه در آذربایجان، قتل عامهای فراوانی صورت گرفت که اکثریت کشتهشدگان هم نه از مردم عادی بلکه از تحصیل کردگان و روشنفکران آن دوره آذربایجان بودند و بنا به تعبیر دوستی، در آن دوره «روشن نسلکشی» و یا «نسلکشی روشنفکران» در آذربایجان اتفاق افتاد و به همین دلیل هم بود که تا چندین دهه بعد، آذربایجان از فعالیتهای آزادیخواهانه و دموکراسی خواهانه عقب ماند و رژیم پهلوی نیز از فرصت پیش آمده برای هرچه بیشتر تضعیف کردن آذربایجان استفاده کرد.
هرچند که عدهای از منتقدان و از جمله «کاوه بیات» وقایع تاریخی این کتاب را گزاف دانسته و آنها را بیاساس دانستهاند ولی تحقیقی میدانی و گزارشگونه از مردمی که وقایع سالهای پس از شکست فرقه را دیدهاند و هنوز هم در قید حیات هستند میتواند گفتههای این کتاب را تصدیق نماید. همانگونه که خاطرات مادر بایرامی و هزاران نفر دیگر این امر را تصدیق میکند. نویسنده کتاب هم در گفتگوهای مختلفی که انجام داده تصریح کرده که برای نوشتن وقایع تاریخی رمان، منابع مختلفی را مطالعه کرده و با افرادی که شاهدان عینی آن روزها بودهاند به گفتگو نشسته است «...ضمن اينكه در يك سير كاملي از تاريخ آن دوره من با اسناد و مدارك و شاهدان زنده کار کردم چون حادثه به گونهاي است كه هنوز كاملاً به فراموشي سپرده نشده و در اذهان شفاهي مردم منطقه نقل ميشود و بخش عمده كار من چون داستاننويس هستم تخيل بود. از در هم آميختن اينها داستان شكل گرفت.»
«کاوه بیات» در مراسم رونمایی از این کتاب، وقایع تاریخی این رمان را نادرست تلقی کرده و نویسنده را با جریانهای به زعم خود مخالف نظام مرتبط میداند و جملات زیر را در مورد آن بیان میکند:
«تحركات همسو با گرايشهاى قومگرا و به اصطلاح امروز «هويتطلب» مدت زمانى است كه از تحقيق و پژوهش تاريخى قطع اميد كرده و سعى و تلاش خود را بر داستان و ادبيات متمركز كردهاند؛ براى بسيارى از اين دست مدعيات، از تراشيدن پيشينهاى تاريخى براى اقوام ايرانى آن هم به گونهاى منفك از تاريخ و فرهنگ ايرانى گرفته تا توصيف تحريكات و دسايس بيگانه به نوعى مبارزه حقطلبانه، مدتهاست كه تاريخ جواب نمىدهد. پس مىماند ادبيات. و اين رشته نيز از مدتها پيش مدّ نظر حضرات بوده است.»
و در ادامه نیز نویسندگانی چون «محمدسعید اردوبادی»، «سعید منیری»، «رضا براهنی» و همچنین «محمدرضا بایرامی» را در این دسته قرار میدهد و حتی پا را از این هم فراتر نهاده و جملات زیر را بیان میکند: «... اينك كه سىسال از آن ايام مىگذرد، ديگر به چنان تشكيلاتى احتياج نيست؛ نه ابر و باد و مهى بايد در كار باشد و نه پلنوم و دبير كلى. حوزه هنرى سازمان تبليغات اسلامى يك تنه و به طرفةالعينى كار را تمام كرده و رونمايى آن را نيز برگزار مىكند.»
کاوه بیات در ادامه نیز نسبت به آمار کشتهشدگان وقایع سال 1325 مینویسد: «يكى از ابداعات ادبى و ديگر ويژگىِ اين متن، استفاده از اصطلاح «لباس شخصى» است و قرهيقه - لابد معادل تركى آن- در توصيف عاملان كشتارهاى موهوم فوقالذكر. حال آنكه در آن دوره و تا چندين دهه بعد، دولتهاى وقت به اين درجه از تكامل و اعتلاء نرسيده بودند كه نيرويى متشكل و سازمانيافته به معناى امروزىِ «لباس شخصى»ها در كنار داشته باشند و اينگونه امور به اوباش و الواط سپرده مىشد كه معمولاً در كنار اقشار تهيدست شهرى، جا و مقامى داشتند و پيرو مرام و مسلك خاصى هم نبودند. بسيارى از اين اوباش كه تا پيش از 21 آذر 25 در خدمت فرقه بودند، فرداى آن روز به خدمت نظام جديد درآمدند.»
لازم به ذکر است که قبل از رسیدن ارتش رژیم پهلوی به زنجان و میانه، نیروهای محمودخان ذوالفقاری کشتارهای وسیعی به راه انداخته و قتل و غارتهای فراوانی انجام دادند و در شهرهای دیگر نیز خانها و جیرهخواران آنها که از تقسیم اراضی بین مردم روستاها توسط فرقه دموکرات آزرده خاطر شده و فرار کرده بودند، قبل از رسیدن ارتش پهلوی دست به قتل و غارت اموال و تجاوز به نوامیس مردم زدند. مسئلهای که هرچند در بیشتر کتابها قید نشده است اما در اذهان مردم باقی است. قرار نیست که لباس شخصی حتماً به آن نظامی اطلاق شود که لباس فرم خود را درآورده و با لباس شخصی به کشتار مردم میپردازد، بلکه همان کسانی که به طرفداری از نظام و یا به دلیل نفرت از مخالف، مردم را قتل عام میکند، همان لباس شخصی هست.
در این مقال نه قصد نقد نوشتههای کاوه بیات، بلکه بیان کلی نظرات در مورد وقایع تاریخی رمان را داشتم.
ب) نکته جالب توجه دیگر کتاب، استفاده از شعرها، ضربالمثلها و آداب و رسوم ترکی و متعلق به منطقه آذربایجان در جای جای کتاب است. با توجه به اینکه نویسنده کتاب در یکی از روستاهای اردبیل متولد شده و به زبان ترکی مسلط است، به خوبی توانسته است از عهده این کار برآید و البته هنگام خواندن رمان احساس میشود که نویسنده ابتدا داستان را به ترکی در ذهن خود ترتیب داده و سپس آن را به فارسی ترجمه کرده و به روی کاغذ آورده است. نکتهای که خود نویسنده در مصاحبهاش به آن پرداخته است:
«حتي من در واقع براي آنكه نشان دهم كه اين داستان اساساً به زبان آذري بيان ميشود گاهي ترفندهايي به كار بردهام كه به هر حال به ياد مخاطب بيفتد كه اين داستان به نوعي دارد ترجمه ميشود و اين داستاني نيست كه به زبان فارسي بازگو شده باشد و در واقع برگردان صورت ميگيرد. با همان ويژگيهايي كه مخاطب داستان ميپذيرد. يعني ما ميپذيريم كه يك آدم خارجي به زبان فارسي صحبت ميكند. در واقع يك نوع قراردادي است. ...ضمن اينكه بعضي وقتها به دلايل ديگري از جملات و كلمات تركي استفاده كردهام. آن هم به خاطر نارسايي جملات و كلمات فارسي بود كه معادل براي آنها پيدا نميشود و يا اگر هم پيدا ميشد به طور كامل معاني را بيان نميكرد. رسايي كه تركي دارد خيلي گوياست. برخي جاها اين استفاده را هم كردهام. يعني هم براي اينكه نشان دهم اين داستان اصلش به آذري و تركي است و هم از جهت اينكه از ظرفيت هاي زبان تركي و از ضربالمثلهاي رايج كه به شدت گوياست و تو اين كار به شدت به من كمك ميكرد استفاده كردهام. به همين ترتيب از فولكلور آذري و ادبيات غني و از ترانههاي آذري كه در ذهن يك دنياي جمعي است و برخي از اين ترانهها دنيايي از تخيل و تاريخ و مسائل عاطفي كه پشت سر خود دارند استفاده كردم البته نه به صورت باسمهاي و زورچپان؛ در جايي كه جا داشت و در جايي كه گويا بود و به روند داستان و تبيين و تدوين داستان كمك كند استفادههاي اين چنيني هم داشتهام.»
وی در پاسخ به انتقادهایی در خصوص محلی بودن اثر و استفاده از جملات و ضرب المثلهای ترکی در متن پاسخ میدهد که «... محلي به اين معنا كه كسي از اين خبر نداشته باشد اصلاً نيست بلكه اين مسئله كل تحولات سياسي ايران را تا مدتها تحت شعاع قرار داد و دوماً از فضايي هم صحبت نميشود كه ديگران لازم باشد به فرهنگ لغت مراجعه كند تا پي ببرد آن فضا چيست. يك بحث ديگر كه اتفاقاً بيان ميشود اين است كه تمام ادبياتي كه جهاني ميشود بومي است مثلاً ادبيات امريكاي لاتين را در نظر بگيريد ميبينم كه اصليترين و بهترين آنها، به شدت محلي هستند. به خاطر اينكه ديگران دوست دارند از شما چيزي را بشنوند كه خودشان ندارند. يا متفاوتتر آن را دارند. بنابراين برخلاف نظر شما من اين را قوّت ميدانم اينكه كسي محلي توانسته باشد بنويسد و از خردهفرهنگها بنويسد و نزديك شود به نوعي از ادبيات كه با نام ادبيات بومي مطرح است اين قوّت كار ميتواند باشد. اگر من به اين مسئله رسيده باشم آن را افتخار تلقي ميكنم نه ضعف.»
ج) یکی دیگر از نکات جالب توجه که هیچ منتقدی به آن نپرداخته است بازگشت مسیر تحولی آذربایجان از سمت اروپا و باکو و تفلیس به سمت تهران پس از سال 1325 است. تا قبل از جریان فرقه دموکرات آذربایجان، بیشترین رفت و آمدهای آذربایجانیهای ایران به قفقاز و علی الخصوص شهر باکو بود به طوری که کارگران زیادی در آنجا مشغول به کار بوده و همراه با رفت و آمدشان به ایران، تفکرات و اندیشههای جدید را به این سوی مرزها آورده و گسترش میدادند. بسیاری از وقایع ایران تا دوره محمدرضاشاه نشأت گرفته از قفقاز و خصوصاً باکو بوده است. اما پس از سقوط فرقه دموکرات و بسته شدن مرزهای بین ایران و شوروی و دو قطبی شدن نظام بینالملل که ایران نیز در قطب مخالف شوروی جای گرفت، تمام داد و ستدهای آذربایجان ایران با باکو قطع شد و به همین دلیل مسیر حرکتی و تحولی مردم از سمت شمال به سمت تهران تغییر کرد و همین تغییر هم در آسیمیله شدن و از خودبیگانگی مردم آذربایجان مؤثر افتاد. دولت پهلوی هم با استادی کامل از این فرصت استفاده کرده و با عقب نگه داشتن اقتصاد آذربایجان، مردم را برای یافتن کار و هزینه زندگی مجبور به مهاجرت به تهران و در نتیجه آن ذوب شدن در اکثریت جامعه تهران کرد.
در داستان نیز این امر به خوبی نشان داده شده است. حرفهای «دوزگون» مبنی بر اینکه چرا ما باید به زبان مادریمان درس نخوانیم و شعر نگوییم و کتاب نداشته باشیم در «بالاش» شاعر اثر کرده و به همین دلیل به فرقه پیوسته و در رادیو و روزنامه آن فعالیت میکند. او که عضو فرقه دموکرات است و «بلبل فرقه» لقب گرفته در راه وطن تلاش میکند و هزینه میپردازد و در موقع شکست فرقه قصد رفتن به آن سوی مرزها (ارتباط بین دو سوی) را دارد اما موفق به این کار نشده و به عقب برمیگردد. اما 15 سال بعد پسرش که یتیم شده و توسط قاتل پدر نگهداری میشود به محض دیدن پیراهنی قهوهای رنگ که روی آن سه نوار به رنگ «سبز و سفید و قرمز» است، از آن خوشش آمده و آن را با پولی که با زحمت و از راه جمع کردن خوشههای به جا مانده پس از درو گندمزار بدست آورده، میخرد. فروشنده (چرچی) نیز کسی نیست جز پدربزرگ خودش (که ارتشی و مخالف فرقه بود اما به خاطر اینکه پس از شکست فرقه به فرار یک زندانی کمک کرده بود، از ارتش اخراج شده و زندانی شده بود) که به دنبال یافتن پسرش و یا نوهاش به این کار روی آورده و روستا به روستا میگشت. «...تنها چیزی که چشمم را گرفته بود یک پیراهن کاموای قهوهای بود که رو سینهاش نوار پهنی داشت. نواری که از سه رنگ قرمز و سفید و سبز بافته شده بود. مثل پرچم ایران که جلو درِ مدرسه بود.» بولوت پس از اینکه موفق به خریدن این پیراهن میشود در هر فرصتی سعی میکند آن را پوشیده و با آن پُز بدهد.
از سوی دیگر «آرشام» دوست «بولوت» که «امیر» هم صدایش میکردند پس از پایان دوران دبیرستان، برای ادامه تحصیل به همراه «قادر» همکاسی دیگرش به تهران رفته و در جنوب تهران در یک خانهای که دورتا دورش اتاق است، یک اتاق اجاره میکند که این هم نشانهای دیگر از بازگشت مسیر حرکتی آذربایجان از شمال به جنوب است. او از تهران برای بولوت نامه نوشته، از حال و هوای تهران گفته و از او خواسته بود که به تهران بیاید:
«...خلاصه کلی چیزها نوشته بود آن تو. از دیدنیهای شهر گرفته تا خانهای که در آن زندگی میکردند و پیرزنی که صاحب خانهشان بود. بعد هم همان حرف موقع رفتن را تکرار کرده بود: اگر بیایی اینجا حتماً بهت خوش میگذرد.... اما نمیدانم که چرا فکر میکنم حتماً گذرت به اینجا خواه افتاد....» پس از آن نیز بولوت دو دل میشود که برای چه در این روستا مانده و به چه چیزی دل بسته و چرا پیش او نمیرود.
در واقع نویسنده به گونهای نشان داده است که بالاخره هر آذربایجانی مجبور است برای یک بار هم که شده و با هر بهانهای که شده به تهران سر بزند. کارش چه اقتصادی باشد، چه پزشکی باشد، چه اداری و چه هرچیز دیگر. و همین هست که هست. و چارهای هم نیست.
در نهایت «بولوت» پیراهن قهوهای را که روی آن سه نوار به رنگ سبز و سفید و قرمز وجود داشت پوشیده و نه از دست ناپدری، بلکه از هویت خویش فرار کرده و به سمت تهران حرکت میکند و در موقع رفتن نیز میفهمد که معنی اسمش «ابر» است و درناهایی به یادش میآید که کوچ میکنند. «و تازه آن موقع بود که یادم افتاد که اسم خودم هم «ابر» است و...» و به سمت همان جایی مهاجرت میکند که دوستان و افراد بسیاری مانند او از آن سالها تا کنون مجبور به این کار شدهاند و در تلاطم دریاگونه تهران مانند تکه یخی ذوب شده و به آنها پیوستهاند و چیزی از خودشان برای خود باقی نگذاشتهاند و کمتر کسی امثال «محمدرضا بایرامی» پیدا میشود که با همین موج به تهران آمدهاند و هرچند خاطرات کمی از هویت و خود دارند اما همین را نیز حفظ کرده و پرورش میدهند.
چاپ شده در هفتهنامه «موج بیداری» زنجان- شماره 222- شنبه 12 آذر 1390
عيوض بيات، 1360(ائيواز بايات)، زنگان.